تبليغاتX
در عشق

در عشق

بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک جوهرند

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 0:41  توسط هستی  | 

در باره خواندن و نوشتن

از تمام نوشته ها ٬ من آن را دوست دارم که نویسنده ٬ آن را با خون خود نوشته باشد . با خون بنویس! آن گاه خواهی آموخت که خون و روح یکی است.

درک خون دیگران آسان نیست . از این رو است که من از خوانندگان سرسری و سطحی متنفرم.

کسی که خواننده خود را می شناسد دیگر برای او چیزی نخواهد نوشت . اگر یک قرن دیگر ٬ خوانندگان سطحی فعلی ادامه یابند خود روح هم خواهد گندید.

سعی در آموختن خواندن واقعی به همه مردم ٬ جلوی نوشتن و حتی فکر کردن را هم خواهد گرفت . زمانی روح ٬ خدا بود. سپس بشر شد و اکنون به صورت توده در آمده است .

کسی که با خون خود و به صورت امثال و حکم می نویسد مایل نیست که  نوشته هابش خوانده شود بلکه می خواهد ان ها را از بر نمایند.

در میان کوهسار ٬ نزدیک ترین راه ٬ از یک قله به قله دیگر است ولی برای پیمودن چنین راه کوتاهی ٬ پاهای بلند لازم است . امثال و حکم به مثابه قله های کوهساران خواهند بود و روی سخن آنان با کسانی است که دارای عظمت روح باشند.

یک هوای پاک و رقیق ٬ یک خطر نزدیک و یک روحی که پر از شیطنت مملو از شادی باشد ٬ خوب به هم می آیند. چون من شجاعم ٬ می توانم پریانی گردا گرد خود ببینیم . شجاعتی که موجب رماندن ارواح می شود ٬ برای خود ٬ پریانی به وچود می آورد . شجاعت ٬ خواهان خنده است.

من دیگر مانند شما حس نمی کنم . این ابری که زیر پای  خود می بینم ٬ این سیاهی و سنگینی که بر آن می خندم ٬ برای  شما یک ابر طوفانی است.

وقتی می خواهید تعالی  یابید به بالا می نگرید اما من به پایین خود نظر می افکنم زیرا هم اکنون من تعالی یافته ام . کیست در بین شما که بتواند هم تعالی یابد و هم بحندد ؟ 

کسی که کوه های سر سخت را زیر پا می گذارد بر همه مصیبت ها ٬ اعم از شوخی یا جدی می خندد. دانایی ٬ ما را آزاد ٬ سهمگین و بی اعتنا می خواهد ٬ او زن است و تنها جنگحویان را دوست دارد .

 شما به من می گویید : "تحمل زندگی سخت است ٬ چگونه است که شما صبحگاهان این اندازه مغرور بودید و شب هنگام این طور حقیر جلوه می کنید؟

تحمل زندگی سخت است ولی نباید چنین ضعفی را اقرار کرد ! ما همه ٬ حیوانات بارکش و خرهای نر و ماده خوبی هستیم . ما را چه شباهتی است با غنچه گل سرخی که حتی از افتادن یک قطره آب بر بدنش می لرزد.

به راستی که ما عاشق زندگی هستیم نه از این رو که به زندگی عادت کرده ایم بلکه از این جهت که به عشق انس گرفته ایم . عشق ٬ همیشه با قدری جنون همراه است و در جنون هم  ٬ قدری منطق وجود دارد. 

برای من که زندگانی را دوست دارم به نظر می رسد پروانه ها ٬ حباب های صابون و هر چه در بین بشر از نوع آنان باشد بیش از همه از سعادت برخورداند.

دیدار موجودات کوچک بال داری به این سبکی ٬ بی فکری ٬ ظرافت و جنبندگی ٬ زرتشت را به گریستن و نغمه سرایی وا می دارد.

من ٬ تنها به خدایی ایمان دارم که رقصیدن رابداند . وقتی به شیطان نگاه کردم او را جدی ٬ دقیق ٬ عمیق و عبوس یافتم : در واقع ٬ او روح ثقل زمین است و مسئول افتادن همه چیزها هم اوست.

با خنده می کشند نه با خشم ٬ برخیزید! و بگذارید که روح ثقل را بکشیم ٬ من راه رفتن را آموخته ام ٬ از آن وقت است که می توانم بدوم ٬ من پرواز کردن را آموخته ام و دیگر احتیاج ندارم کسی مرا به حرکت کردن وا دارد.

اکنون مرا وزنی نیست. اکنون من پرواز می کنم و خود را در زیر خود می یابم . اکنون خدایی در باطن من به رقص در آمده است.

 

چنین گفت زرتشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 14:26  توسط هستی  | 

در باره جانی رنگ پریده

شما ای داوران و قریانی کنندگان ٬ مطمئنا قبل از این که حیوان ٬ سر خود را خم کند او را نخواهید کشت! به هوش باشید! جانی رنگ پریده ٬ سر خود را خم نموده است و تحقیر فوق العاده ای از چشمش نمایان است .

منیت من ٬ چیزی است که بایستی تعالی یابد ٬ در نظر من منیت من ٬ تحقیر فوق العاده بشر است ٬ این است آن چه چشم من می گوید.

عالی ترین لحظه حیات او وقتی بود که خود را مورد قضاوت قرار داده بود. مگذارید که این فرد عالی ٬ دوباره به وضعیت پست قبلی خود باز افتد!

هیچ نجاتی برای کسی که چنین رنج می برد به جر مرگ آنی و فوری متصور نیست.

کشتن شما ٬ ای داوران ٬ به منزله بخشش است نه انتقام و هنگامی که شما می کشید بر حذر باشید! مبادا خود شما لزوم زندگی را اثبات کنید !

کافی نیست که با آن کسی که قصد کشتنش را دارید آشتی کنید. بگذارید غم شما ٬ عشق برای زبر مرد باشد! بدین نحو است که شما حقانیت بقای خود را اثبات می کنید.

وی را ٬ دشمن نام خواهید نهاد نه شریر ! مریض خواهید خواند نه شقی ! احمق خواهید گفت نه گناهکار! و تو ٬ ای داور سرخ پوش ٬ اگر تو ٬ به ان چه می اندیشی صدا دهی همه یک زبان خواهند گفت : " این بار کثافت و این کرم زهر دار را بکشید ! "   ولی فکر ٬ یک چیز و عمل چیز دیگر و اندیشه عمل ٬ خود چیزی دیگر است و چرخ علیت ٬ بین آنان نمی گردد.

این مرد رنگ پریده ٬ را ٬ اندیشه ای ٬ چنین پریده رنگ ساخت . او با عمل خود در حین ارتکاب آن ٬ یکی بود ولی وقتی آن عمل انجام شد او حتی تحمل اندیشه آن را نیز نمی توانست کرد.

وی همواره خود را به سان انجام دهنده یک عمل می دید. این است آن چه من دیوانگی می نامم. برای او ٬ خارق العاده ٬ یک طبیعت ثانوی شده بود.

یک خط گچی ٬ مرغی را فلج می کند ٬ ضربه ای که وارد ساخت ٬ عقل ضعیف او را فلج کرد٬ این را من دیوانگی بعد از عمل می نامم. 

ای  داوران بشنوید ! دیوانگی دیگری هم وجود دارد و آن دیوانگی قبل از عمل می باشد. افسوس ! شما با عمق کافی در این روح نفوذ نکردید.

داور سرخ پوش ٬ چنین می گوید : " چرا این جانی ٬ آدم کشت؟ و حال آن که قصد او دزدی بود ! " ولی من به شما می گویم ٬ روح او خون می خواست نه غارت ٬ او تشنه رحمت چاقو بود.

و عقل ضعیف او این دیوانگی را درک نکرد و او را قانع نمود و گفت : "ارزش خون چیست ؟ حدافل غارت را به آن اضافه نمی کنی ؟ و با آن انتقام نمی گیری؟ "

و او به عقل ضعیف خود گوش می داد ٬ کلمات عقلش همانند سرب بر سر او سنگینی می نمود. آن وقت بود که در ضمن ارتکاب قتل ٬ مرتکب دزدی هم شد. او ترسید مبادا دیوانگی اش او را شرمنده سازد!

و اکنون دوباره ٬ جرمش مانند سرب بر او سنگینی می کند و یک بار دیگر عقل ضعیف او ٬ کند ٬ فلج و خواب رفته شده  است . اگر او می توانست تنها سرش را تکان دهد ٬ بار از دوشش می افتاد ولی کیست که این سر را تکان دهد؟

آدمی چیست؟ یک مشت مرض که از راه روح به جهان خارج می رسد و این امراض در آن جا دنیال طعمه می گردندند.

آدمی چیست؟ چنبری از مارهای وحشی که به ندرت باهم در صلح و صفا به سر توانند برد ٬ بدین نحو آن ها یک یک برای به دست آوردن طعمه وارد جهان می شوند.

این جسم بیچاره را ببین ! آن چه او رنج دیده و مشتاقش بود٬ این روح بیچاره به عنوان شهوت جنایت کار و حرص و ولع برای رحمت چاقو تعبیر می کند. آن کسی که از مرض  حاضر رنج می برد دچار بدی می شود که بدی حاضر است . او می خواهد به آنچه موجب رنج او  شده رنج رساند. ولی دوره های دیگری هم بوده که بدی و خوبی های آن با آنچه امروز است متفاوت بوده است . زمانی بود که شک و خواست نفس را بد می دانستند ٬ در آن دوره مرد بیمار را خدانشناس یا جادوگر می خواندند و به صورت یک خدانشناس یا جادوگر رنج می برد و سعی می کرد به مردم آزار رساند.

ولی این در گوش های شما فرو نمی رود ٬ شما می گویید که این کلمات پرهیزکاران  ٬ شما را می آزارد ولی من چه اهمیتی به پرهیزکاران شما می دهم  ! بسا چیزها که در پرهیز کاران شما موجب تنفر من می شود و به راستی که آن چه در آن ها مورد تنفر من است چیزهای بد أنان نیست . ای کاش آنان هم دیوانگی خاصی داشتند که ا ز آن مانند این جان رنگ پریده٬ تلف می شدند. به راستی دلم می خواست می توانستیم دیوانگی آن ها را به نام حقیفت ٬ وفا یا عدالت بنامیم . ولی أن ها تقوای خود را از این سبب تگاه می دارند که عمر درازی را با راحتی نفرت آوری به سر آورند.

من مانند یک دستگیره در مقابل سیل هستم . هر کس می تواند به من در آویزد ٬ گو در آویز! ولی من عصای دست چلاقان نیستم.

چنین گفت زرتشت . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 0:51  توسط هستی  | 

در باره لذت ها و شهوت ها

ای برادر ! هنگامی که تو را فضیلتی است و آن فضیلت خاص تو است ٬ تو آن را به تنهایی دارا هستی.

ولی تو آن را نام می دهی و نوازش می کنی٬ تو گوش های او را می کشی و با او بازی می کنی.

اکنون ٬ نامی که تو به فضیلت خویش داده ای ٬ آن را با فضیلت مردم دیگر مشترک می سازد و تو با فضیلت خود ٬ یکی از مردم و گله شده ای ٬ چه بهتر بود اگر می گفتی: "و آن چه به روح من ٬ رنج و شادی می بخشد و آن چه من ٬ اشنیاق دریافت ان را دارم ٬ غیر قابل وصف و بی نام است."

فضیلت خویش را برتر از آن دان که بنوانی بدان نام دهی و اگر لازم شد از آن سخن گویی از لکنت زبان نهراس ! بگو و با لکنت هم بگو ! این فضیلت من است ٬ این است آن چه من دوست می دارم ٬ این مرا از هر لحاظ خوشحال می کند و این است آن فضیلتی که من اراده می کنم.

من آن را به شکل قانون خداوندی اراده نمی کنم و آن را مانند یک دستور یا یک نیازمندی بشری ٬ اراده نمی نمایم ٬ این فضیلت برای من ٬ نشانه ای از جهان های دیگر و بهشت نخواهد بود . من فضیلت دنیوی را خواهانم. در این فضیلت ٬ احتیاط ٬ کم و عقل و منطق ٬ کم تر است.

ولی این پرنده در باطن من آشیانه ساخته است و از این رو من آن را دوست می دارم و آن را می پرورم ٬ اکنون او در ضمیر من بر تخم های طلایی خویش چون مرغ کرجی ٬ غنوده است.

این است ٬ آن چه تو ٬ با لکنت زیان خواهی گفت ٬ در حالی که فضیلت خویش را خواهی ستود. زمانی بود که تو ٬ شهوت هایی داشتی و آن ها را بد می خواندی ٬ اکنون تو ٬ تنها ٬ فضیلت هایی را دارایی که از شهوات تو سر چشمه گرفته اند. تو ٬ عالی ترین هدف خود را در بین این شهوات ها قرار داده بودی و از این رو این شهوات ٬ فضایل و لذایذ تو گشتند. و گر چه تو زاده موجودی عصبانی ٬ شهوانی ٬ متعصب یا منتقم بودی ٬ بالاخره تمام این شهوت های تو به صورت زهد در آمد و تمام شیاطین تو فرشته نمودند.

زمانی بود که تو ٬ سگ های وحشی ٬ در زیر پوست داشتی اما سر انجام به پرندگان خوش الحان میدل شدند. از میان سم ها ٬ خود تو پادزهری ساختی ٬ تو ٬ شیر گاو خود ٬ یعنی غم را دوشیدی و اکنون تو ٬ سر شیر آن را می نوشی و از این به بعد ٬ بدی از تو بر نمی خیزد مگر ان بدی که نتیجه برخورد فضایل تو باشد . ای برادر ٬ اگر سعادتمند باشی تو را بیش از یک فضیلت نخواهد بود زیرا در این صورت است که یه اسانی از پل خواهی گذشت ٬ داشتن فضایل نیک و زیاد ٬ موجب شهرت است ولی موجد مصیبت نیز هست. چه بسیارند کسانی که فقط برای این که وجودشان عرصه نبرد فضایل گو ناگون شده بود ٬ سر به بیابان نهاده و خود را نابود ساختند.

ای برادر ٬ آیا جنگ و نزاع بد است ؟ ولی این یک بدی  ضروری است ٬ حسد و عدم اعتماد و توطئه ٬ در بین فضایل تو لازم است.

مشاهده کن ! چگونه هر یک از فضایل تو نسبت به عالی ترین ان ها حسد می برند و چگونه هر یک تمام وجود تو را تنها ٬ عرصه ترک تازی خود و تمام قدرت و نیروی خشم و کینه و عشق تو را منحصر به خود می خواهند؟

هر فضیلتی نسبت به دیگر فضیلت ها ٬ حسد می ورزد ٬ این حسد ٬ چیز خطرناکی است . زیرا حتی فضایل نیکو نیز در اثر حسادت ممکن است فنا شوند.

آن کس را که شعله حسد فرا گیرد ٬ بالاخره مانند عقرب ٬ نیش خود را در خود فرو خواهد برد و خود رانابود خواهد ساخت.

ای برادر! آیا تا کنون ندیده ای که چگونه یک فضیلت نیکو ٬ به خود آسیب می رساند و خود را تلف می سازد ؟

بشر ٬ موجودی است که باید تعالی یابد٬ از این رو است که تو ٬ فضایل خود را دوست می داری زیرا آن ها موجب فنای ذات تو خواهند شد.

 

چنین گفت زرتشت.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 2:17  توسط هستی  | 

آنان که در جهانی دیگر زندگی می کنند

یک بار زرتشت قکر خود را به ورای انسان رسانید و مانند کسی که از خارج جهان بر آن می نگرد بر آن خیره شد. آن گاه جهان ٬ به نظرش کار یک خدای رنج کشیده و مریض آمد.

آن گاه جهان در نظرش یک خواب و یک اثر خیالی و به سان ابخره ای رنگین در مقابل چشم یک خدای ناراضی جلوه نمود .

خوب و بد ٬ رنج و زحمت ٬ من و تو ٬ همه به نظر وی ٬ ابخره ای رنگین در مقابل چشم های خداوند نمود . خالق ٬ چون دیگر نمی خواست به خود نگاه کند از این رو عالم را آفرید.

خوشی مستانه ای است برای یک نفر دردمند که بتواند قدری از محیط درد و الم خود خارج شده و به خارج از خود بنگرد . این جهان روزی ٬ به نظر من ٬ یک خوشی مستانه و یک فراموشی نفس جلوه نمود. این جهان روزی ٬ به نظر من ٬ یک تصویر همیشگی ناقص از یک تناقص ابدی و یک خوشی مستانه برای خالق آن جلوه کرد.

 

از این رو من ٬ مانند اهالی جهان های دیگر ٬ تخیلات خود را یه ماورای بشر رسانیدم. آری ٬ به ماورای بشر.

افسوس ! ای برادران ٬ خدایی که من خلق کردم مانند همه خدایان٬ زاده فکر بشر بود و بر جنون بشر دلالت می کرد.

او بشر بود و یک قطعه ناقابل و خود خواه بشری بیش نبود. به راستی که از خاکستر و شعله من ٬ آن شیح برمن ظاهر شده و از ماورای من به من رو ننموده بود .

آن وقت ای برادران ٬ می پرسید : " چه شد؟  "هیچ ٬ من رنج دیده ٬ بر خود فائق شدم و خاکستر خود را به کوهستان بردم و به زودی شعله روشن تری برای خود یافتم و عحبا ! شبح نیز مرا ترک گفت.

برای من که در حال نقاهت بودم ٬ اعتقاد به چنین اشباح ٬ ایجاد درد و رنج می کرد . برای من ٬ از آن به بعد ٬ فکر در باره آن ها ایجاد درد و رنج و شرم می نمود. این است انچه من به مردم جهان دیگر می گویم.

ضعف و درد ٬ سبب ایجاد چنین جهان های دیگر و تصور کم دوام خوشبختی برای بد بخت ترین مردمان شده است.

خستگی که با یک جهش ٬ آن هم جهش مرگ ٬ می خواهد به نهایت برسد : خستگی جاهلانه ای که دیگر میل ندارد ادراه کند ٬ سبب ایجاد تمام خدایان و جهان های دیگر گردیده است .

ای برادران ٬ باور کنید ! جسم ما ٬ چون از بدن مایوس شد با اندیشه ابلهانه ای به فکر عبور از موانع نهایی افتاد.

ای برادران ٬ باور کنید ! جسم ما بود که چون از زمین مایوس شد به فکر اصل تکوین جهان افتاد.

آنگاه او ٬ با فکر خود سعی کرد ٬ این موانع نهایی را از میان بردارد و خود را به جهان دیگر برساند.

ولی این جهان دیگر ٬ از مردمان پنهان است . این جهان غیر بشری که یک هیچ آسمانی است از ماه پنهان است و مبدا وجود ٬ جز به صورت بشری با بشر سخن نمی گوید. به راستی که اثبات وجود کل مشکل است و مشکل تر از  آن به سخن در آوردن آن.

ای برادران ٬ بگویید آیا عالی ترین چیزها ٬ چیزی نیست که بهتر به اثبات رسیده باشد ؟

آری ٬ این لفظ "من ٬ خلق کننده٬ اراده کننده و ارزش دهنده که معیار سنجش و ارزش همه چیز ها است ٬ با تمام اشکالات و تناقض هایش ٬ بهتر از هر چیز ٬ گواه بر وجود است .

و  اینحقیقی ترین وجود : یعنی ٬ "منن "همواره از جسم سخن می گوید و حتی در هنگام سرودن اشعار و هنگام پریدن و دست و پا زذن با با لهای شکسته خویش ٬ جسم را می طلبد.

این "من "٬ هر روزی که می گذرد ٬ بهتر سخن گفتن واقعی را می اموزد و هر چه بیشتر می اموزد٬ برای جسم و زمین ٬ عنوان و لقب های بیشتری قائل می شود.

 این لفظ  "من" غروری جدید به من آموخته است که این غرور را به مردم تعلیم می دهد ٬ بیش از این سر خود را در شن اشیائ ملکوتی فرو مبرید ! بلکه این سر خاکی را که معنی آن به زمین مفهوم می بحشد ٬ بلند و آزاد نگاه دارید ! من اراده نوینی به مردم تعلیم می دهم : آن ها را اراده کنید که بشر کور کورانه از آن پیروی کرده است و آن را صحیح بخوانید و از آن مانند اشخاص بیمار و محتضر نگریزید!

اشخاص بیمار و محتضر ٬ از بدن و زمین بیزارند و از این رو اشیای آسمانی و شهادت را آفریده اند٬ ولی حنی این سموم شیرین و در عین حال تاریک را از بدن و زمین بیرون کشیده اند.

آنها در این فکر بودند که خود را از مصیبت و بدبختی نجات دهند و ستارگان هم در دسترس شان نبود ٬ از این رو به خود گفتند : " ای کاش راه های ملکوتی وجود داشت تا به وسیله آن ٬ انسان بتواند به جهان های دیگر رود و بالاخره سعادت آرمانی خود را بیاید ! "و اینان بودند که برای خود راه هایی به وجود آوردند  و این حق نا شناسان در تخیل ٬ از جهان و جسم خود٬ وارستند : ولی شادی و شوریدگی خود را در این وارستگی مرهون چه بودند ؟ "مرهون جسم شان و زمین " . زرتشت ٬ نسبت به بیمارن ٬ مهربان است و از راه تثلی ای که اینان برای خود یافته اند و از حق نا شناسی اینان ٬ مکدر نیست ولی می گوید : "ای کاش اینان رو به بهبود می رفتند و جرو فاتحان می شدند و برای خودشان جسم عالی تری را به جود می آوردند ! "

همچنین زرتشت : نسبت به کسانی که در دوره نقاهت هستند ٬ خشمگین نیست : با این شرط که به تصورهای واهی گذشته خود ٬ با نظر بخشش درنگرند و نیمه شب سری به مزار خدای مرده خود بزنند .ولی حتی ریختن اشک بر سر مزار خدای در گذشته ٬ نشانه بیماری جسم است .

در بین این بیماران ٬ بسیارند کسانی که شعر می سرایند و خدایان را که می طلبند. نفرت اینان به دانایان و همچنین به جوان تری قضایل : یعنی ٬ صداقت ٬ از همه بیشتر است.

اینان ٬ پیوسته متوجه روزهای جهالت اند ٬ آن روزهایی که واقعا تصورات  واهی و عقیده های سبک به شدت ثاری بود و شک ٬ گناه شمرده می شد و فهم نامنظم و مغشوش را به صورت خداوند جلوه می دادند.

من این افراد را بسیار خوب می شناسم . اینان می خواهند مردم به آنها اعتقاد کور کورانه داشته باشند و می خواهند ٬ شک ٬  گناه شمرده شود و بسیار خوب می دانند که خودشان در باطن به چه اعتقاد دارند.

در حقیقت خودشان به جهان های دیگر اعتقاد و شهادت ندارند بلکه آنچه آنها بیش از همه به آن معتقدند جسم است و حسم آنها برای خودشان ٬ مطلق است .

در حالی که آن را چیزی بیمار می یابند و از این رو از پوست کندن خود ابا ندارند ٬ بنا بر این به واعظان مرگ گوش می دهند و جهان های دیگر را به مردم تعلیم می دهند.

 " ای برادران ٬ به هوش باشید ! گوش به جسم سالم دهید ! زیرا صدای او بی آلایش تر و درست تر است . تن سالم و کامل و چهار شانه خیلی درست تر و بی آلایش تر سخن می گوید و سخنان او ٬ همه در باره مفهون زمین است . "

چنین گفت زرتشت

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 1:24  توسط هستی  | 

"در باره کرسی های تقوا

مردم از فاضلی نزد زرتشت تمجید کردند ٬ زیرا او ٬ در باره خواب و تقوا خوب سخن می گفت و از این رو بی اندازه مورد احترام و تکریم بود و تمام جوانان در محضر او گرد می آمدند٬ زرتشت به محضر او رفت و با جوانان در محضر درس او شرکت جست و شنید که دانشمند چنین می گوید:

"نسبت به خواب احترام کنید و از کسانی که شب هنگام بد می خوایند و یا در شب کشیک می دهند بر حذر باشید! حتی دزد هم شرم دارد خواب ما را بر هم زند و همیشه دزدیذه در شب راه می رود ولی پاسبان شب بی چشم و رو است و با کمال بی شرمی کرنای خود را به صدا در می آورد.

خواب هنری بی مقدار نیست و ارزش دارد که در تمام دوره عمر مورد مطالعه قرار گیرد.

ده بار در روز بایستی بر خود مسلط شوی! این برای تو نوعی خستگی سالم ایجاد خواهد کرد و برای روحت حکم خشخاش را خواهد داشت.

ده بار در روز بایستی با خود آشتی کنی زیرا فتح ٬ تلخی بار آورد و کسی که آشتی نکرده به خواب رود ٬ خوب نخواهد خفت.

ده بار در روز بایستی بخندی و شاد باشی و گرنه معده تو که ام الامراض است تو را در شب ناراحت خواهد ساخت٬ اشخاصی که این قضیه را می دانند چه نادرند ٬ شخص بایستی صاحب تمام ملکات فاضله باشد تا خوب بخسبد٬ شهادت دروغ ٬ زنا و چشم داشت به کلفت همسایه ٬ همه با خواب راحت مغایرت دارند. و حتی اگر انسان تمام فضایل نیکو را دارا باشد باز هم یک چیز لازم است و آن خواباندن به موقع تمام فضایل نیکو است٬ مبادا این نور چشمان بر سر توی بیچاره ٬ با هم به نزاع برخیزند.

با خداوند و همسایه خود در صلح و صفا باش! خواب راحت ٬ چنین حکم می کند و حتی با شیطان همسایه نیز در صلح و صفا باش و گرنه او شب هنگام بر تو خواهد تاخت.

نسبت به سلاطین ٬ حتی اگر خائن و نادرست باشند احترام و تکریم روا دارید! این است آن چه خواب راحت حکم می کند ٬ مرا چه کار٬ اگر قدرت ٬ دوست دارد دست کج  داشته باشد؟

آن چوپانی که گوسفندان خود را به سبزترین مراتع می راند٬ بهترین چوپان دان!

من به افتخارات و گنج های شایگان ٬ چشم داشتی ندارم زیرا این ها موجب تورم طحال می شوند ولی مردی که نام نیک و جزئی ثروت نداشته باشد هم ٬ راحت نخواهد خفت.

من آمیزش با اشخاص پست را بر آمیزش با بدان تر جیح می دهم.ولی اینان نیز باید ساعت خاصی داشته باشند. این نیز لازمه خواب خوش است .

من از اشخاص سبک عقل خوشم می آید زیرا آن ها انسان را به خواب می برند خاصه اگر انسان تسلیم آنان شود ٬ بدین گونه روز بر شخص متقی می گذرد . شب هنگام مواظبت می کنم که خواب را به خود نخوانم. خواب که افضل بر تمام محاسن است از احضار شدن اکراه دارد.

در عوض ٬ من در باره آن چه در روز انجام داده  و فکر کرده ام می اندیشم و از خود ٬ با حوصله یک گاو شیر ده می پرسم : "ده فتح امروز تو چه بوده اند؟  و ده صلح تو کدام اند و ده حرف راستی که گفته ای و ده خنده ای که نموده ای و موجب شادی قلب من گردیده است کدام اند؟

در حالی که مشغول تفکر در باره این چهل اندیشه هستم ٬ ناگهان خواب ٬ مرا در می رباید همان خوابی که افضل محاسن است نا خوانده و خود به خود می آید. خواب بر پلکهای من می کوبد و آن ها را سنگین می کند٬ خواب دهان مرا لمس می کند و دهانم باز می ماند.

به راستی با گام های آهسته و بی صدا٬ این عزیزترین دزدان ٬ به من نزدیک می شوند و افکار مرا می دزدند و مرا ٬ مانند میز تحریرم ٬ احمق بر جای می گذارند. ولی زیاد نمی ایستم و به زودی دراز می شوم.

وقتی زرتشت٬ گفتار دانشمند را شنید در دلش خندید زیرا در حین گوش دادن به او حقیقت تازه ای بر او دمید و بنا براین با خود چنین گفت:

"این دانشمند ٬ با این جهل اندیشه اش ٬ از نظر من دیوانه است ولی بایستی اذعان کرد که در فن خفتن ٬ استاد است.

خوشبخت است کسی که نزدیک این دانشمند به سر می برد. جنین خوابی٬ مسری است و حتی از ورای یک دیوار ضخیم هم  به انسان سرایت می کند٬ کرسی او هم سحر آمیز است  و بی دلیل نیست که جوانان٬ اطراف این واعظ که درس پرهیز کاری می دهد٬ گرد آمده اند.  

دانش او در این است که برای خوب خوابیدن٬ بیدار شود و واقعا اگر زندگانی را معنایی نبود و اگرمن ناچار از پذیرش چرندیات بودم٬ به نظرم این چرند بهتر از بقیه می بود.

اکنون ٬ خوب می فهمم ٬ آن زمانی که مردم دنبال واعظان تقوا می رفتند ٬ قبل از هر چیر چه می جستند ٬ خواب راحت و محاسنی را که چون تریاک خواب آور بود می جستند.

برای تمام دانشمندانی که کرسی های علوم را اشغال کرده بودند ٬ منظور از عقل و دانش ٬ خواب بی رویا و راحت بود و آن ها در زندگی مفهومی بهتر ٬ سراغ نداشتند. حتی امروز هم بقایای آنان موجود است . مانند همین واعظ که درس پرهیزکاری می دهد و بایستی گفت که همه مانند او بی غل و غش نیستند ولی روز آن ها به سر رسیده است و دیگر دیری نخواهد پایید. هم اکنون آن ها  دراز کشیده اند. خوشبخت اند خواب آلودگان ٬ زیرا به زودی به خواب خواهند رفت.

 

چنین گفت زرتشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 23:1  توسط هستی  |